میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

میوه دل

اصطلاحات جدید و کارهای جدید

سلام یار مهربونم ، سلام آرام جونم تازگیا حرفای جدید یاد گرفتی که با لحن زیبایی ادا میکنی که چندتاشو برات می نویسم به باتری میگی باتی . همیشه میری اسباب بازیهایی رو که با باتری کار میکنن رو میاری و میگی باتی یعنی باتری بذار تا کار کنه . به باز میگی با . هر وقت چیزی گیرت میاد که درش بسته است میای میدی دستم و میگی با یعنی بازش کن . قابلمه کوچیکت رو برمیداری و میذاری رو گاز و به اصطلاح کیخوای مث من غذا درست کنی . هروقت از چیزی خوشت میاد و خوشگل به نظرت میاد میگی : به به به به سی دی میگی سی دی اما کمی نامفهوم میگی و همیشه سی دیهات رو میاری و به زور میخوای بذاری تو دستگاه که برات بخونه و وقتی موفق نمیشی داد و بیداد میکنی . تا اسم ج...
27 آبان 1391

وقتی پسر من دختر می شود

سلام قلب من چند وقته به وسایلهای من خیلی علاقه پیدا کردی از چادر و لوازم آرایش گرفته تا قابلمه و وسایل آشپزخونه و خونه . همیشه وقتی من چادر سرم میکنم شما هم چادر میاری و ازم میخوای سرت کنم و به اصطلاح عروس بشی وبرات دست میزنم تا برقصی . چند روز پیش رژ گونه و رژ لب منو برداشته بودی و می مالوندی به صورتت و وقتی دعوات کردم یه لبخند ملیح تحویلم دادی امروز هم که من نبودم و شما با مامان جون بودی وقتی اومدم دیدم دستاتو لاک زدی البته مامان جون برات لاک زده بود و شما همین که منو دیدی اومدی دستاتو نشونم دادی و گفتی : به به قربون دستای سفیدت برم که با لاک قرمز سفیدتر و تپل تر شده بود .  امیدوارم این کارای دخترونه تا وقتی بزرگ میشی ...
21 آبان 1391

کارهای این روزای شما

سلام یار مهربونم ، سلام شیرین زبونم اینقده این روزا شیرین و شیطون شدی که حساب کارات از دستم در رفته . تازگیا احساس استقلال میکنی و سعی داری خودت لیوانت رو بگیری و آب بخوری یا با قاشق و چنگال خودت غذا بخوری هر حرفی که ما میگیم رو سریع ضبط میکنی و بهمون تحویل میدی . چند روز پیش قوری رو شکوندی و من گفتم : ای بابا نچ نچ نچ       و شما از همون روز یاد گرفتی و میگی : ا بابا نچ نچ نچ وقتی ازت می پرسم کو بابا ؟ میگی : نیس وقتی میخوای هم منو و هم بابا رو صدا بزنی مخفف میگی : مابا تازگیا زدی تو خط وسائل آرایش من و برای اولین بار همه رژ گونه و رژ لبهای منو مالوندی به صورتت در یک ثانیه کل خونه و وسائ...
21 آبان 1391

بمیرم برات عروسکم

سلام به روی ماه هستی من دیروز روز خیلی بدی برای شما و من بود . شب قبلش تا صبح تو تب سوختی و دم دمای صبح خوابیدی . دیروز صبح شما رو سپردم دست مامان جون و خودم رفتم بیرون و به مامان جون گفتم اگه تب سبحان پایین نیومد قطره استامینوفن بهش بدین . با خیال راحت از خونه در اومدم اما بعد یه ساعت مامان جون بهم زنگ زد و گفت سبحانو می بریم بیمارستان تا دکتر ویزیتش کنه . منم گفتم منم میام . تا بیمارستان فکر میکردم واسه تب زیادت مامان جون آوردت بیمارستان اما وقتی رسیدم و مامان جون گفت به جای قطره استامینوفن بهت الکل داده نفهمیدم چی شد و مث دیوونه ها دویدم تو اتاق . جیگرم آتیش گرفت وقتی دیدم دارن معده ات رو شستشو میدن و تو به پهنای صورت اشک می ریخت...
11 آبان 1391

بمیرم برات عروسکم

سلام به روی ماه هستی من دیروز روز خیلی بدی برای شما و من بود . شب قبلش تا صبح تو تب سوختی و دم دمای صبح خوابیدی . دیروز صبح شما رو سپردم دست مامان جون و خودم رفتم بیرون و به مامان جون گفتم اگه تب سبحان پایین نیومد قطره استامینوفن بهش بدین . با خیال راحت از خونه در اومدم اما بعد یه ساعت مامان جون بهم زنگ زد و گفت سبحانو می بریم بیمارستان تا دکتر ویزیتش کنه . منم گفتم منم میام . تا بیمارستان فکر میکردم واسه تب زیادت مامان جون آوردت بیمارستان اما وقتی رسیدم و مامان جون گفت به جای قطره استامینوفن بهت الکل داده نفهمیدم چی شد و مث دیوونه ها دویدم تو اتاق . جیگرم آتیش گرفت وقتی دیدم دارن معده ات رو شستشو میدن و تو به پهنای صورت اشک می ر...
11 آبان 1391

ماشاالله ماشاالله بهش بگین

سلام نازگلکم روز به روز داری پیشرفت میکنی ماشاالله از بین اعدادی که برات همیشه تکرار میکنم فقط تونستی دو و پنج رو یاد بگیری . عدد دو رو قشنگ ادا میکنی اما به پنج میگی منج . امروز دستت رو دوباره زدی به بخاری و شروع کردی به گریه و وقتی ازت پرسیدم چی شده ؟ بین گریه گفتی : ماما جیز . و دل من رو کباب کردی عسلم هر وقت برات خوراکی میگیریم میدی دستم و میگی : با ( یعنی باز کن ) چند بار بهت لواشک دادم و خیلی دوست داشتی و میخوردی تا اینکه چند روز پیش یه پوشه از پوشه کارهامو که جلد مشکی داشت و پلاستیک داشت رو برداشته بودی و همونطور که بهش لیس میزدی میگفتی ممم . کلی بهت خندیدیم .           ...
9 آبان 1391

ماشاالله ماشاالله بهش بگین

سلام نازگلکم روز به روز داری پیشرفت میکنی ماشاالله از بین اعدادی که برات همیشه تکرار میکنم فقط تونستی دو و پنج رو یاد بگیری . عدد دو رو قشنگ ادا میکنی اما به پنج میگی منج . امروز دستت رو دوباره زدی به بخاری و شروع کردی به گریه و وقتی ازت پرسیدم چی شده ؟ بین گریه گفتی : ماما جیز . و دل من رو کباب کردی عسلم هر وقت برات خوراکی میگیریم میدی دستم و میگی : با ( یعنی باز کن ) چند بار بهت لواشک دادم و خیلی دوست داشتی و میخوردی تا اینکه چند روز پیش یه پوشه از پوشه کارهامو که جلد مشکی داشت و پلاستیک داشت رو برداشته بودی و همونطور که بهش لیس میزدی میگفتی ممم . کلی بهت خندیدیم . عزیز دلم دوستت دارم یه دنیا ...
9 آبان 1391

یادت می ماند

   آ خر شبها به این فکر میکنم   وقتی بزرگ شدی   مردی شدی برای خودت   بعد تو اونوقت یادت میماند،   موهای سفید مامی را ،حتی خطهای ریز ریز صورتش   یا گاهی کمر دردهای کشنده اش   از اول اول نبوده است !!   یادت میماند که از اولش همینطوری به دنیا نیامده بودی!!   و گلی کوچکی بودی ،که دستان مادرانه میخواستی.   اصلا یادت هم نماند مهم نیست.   فقط یادت باشد...   وقتی خیلی خیلی جوان شدی و مردی شدی ...یادت باشد   مامی هم روزی برای خودش آرزوها و رویا هایی داشت   که همه شان ر...
9 آبان 1391

یادت می ماند

آ خر شبها به این فکر میکنم وقتی بزرگ شدی مردیشدی برای خودت بعد تو اونوقت یادت میماند، موهای سفیدمامی را،حتی خطهای ریز ریز صورتش یا گاهی کمر دردهای کشنده اش از اول اول نبوده است !! یادت میماند که از اولش همینطوری به دنیا نیامده بودی!! و گلی کوچکی بودی ،که دستان مادرانه میخواستی. اصلا یادت هم نماند مهم نیست. فقط یادت باشد... وقتی خیلی خیلی جوان شدی ومردی شدی ...یادت باشد مامیهم روزی برای خودش آرزوها و رویا هایی داشت که همه شان را با تمام خواسته ی قلبی به پای تو ریخت . همین... ...
9 آبان 1391

سبحان و شیرین کاریهای جدید

سلام عشق من   ستاره شبهای تار من تازگیا روز به روز عزیزتر میشی و کارهای جدیدتر یاد میگیری . امروز یکی از همون روزایی بود که مامان رو شوک زده کردی . صبح وقتی داشتیم با هم صبحونه میخوردیم ازت پرسیدم : سبحان جون بابایی کو ؟؟؟   و شما در کمال ناباوری دستت رو چرخوندی و گفتی نیس!     تازگیا میری رو مبل و میگی دو و می پری از شمارش اعداد فقط دو رو یاد گرفتی . وقتی نو پوشکت خرابکاری میکنی میری دم در دستشویی می ایستی و میگی جیش و سعی میکنی شلوارت رو دربیاری . اسمهای بچه ها رو کم و بیش یاد گرفتی به محمد رضا میگی : ممد به امیر رضا میگی : انیر به آتنا میگی : آنا به خاله میگی آله آقاجون رو با اس...
9 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد